سلام این داستان واقعیه- من یه پسر ٢٧ ساله هستم دوسه ساله پیش با ماشین تو خیابونهای کرج بی هدف دور میزدم وطبق معمول با صدای بلند موزیک تو یه عالم دیگه ای،سیر میکردم.اخه من عاشق موزیک راکم ،ناگهان یه دختری سراسیمه گفت دربست،منم چون کار خاصی نداشتم وضمنا خیلی هم بدم نمیومد جفت پارفتم روترمز،وبعداز کمی بالا پایین سوارشد گفت،میشه این سی دی رو بذارین منم یه نگاهی بهش انداختم وسی دی رو عوض کردم، یه ١ ساعتی اینور اونوررفتیم، بعدش گفت میشه با گوشیتون یه زنگ بزنم،گوشی رو دادم بهش و یه چند لحظه ای بعد دوباره برگردوندش ،وگفت مرسی جلوتر پیاده میشم،وپیاده شد، گذشت تا یه روز حدودا ساعت ١ شب که میسکال داشتم یک صدای غریبه،یه دختربود،
گفت سلام گفتم شما جواب داد من همونیم که اون شب رسوندیم بعداز کمی سوالوجواب باهام قرار گذاشت،حیرون بودم شماره ی منو از کجا گیراورده ،بلاخره،رفتم،اون دقیقا همونجا که گفته بود وایساده بود تا رسیدم سوار شد گفتم شماره ی منواز کی گرفتید، جریان چیه با خنده گفت من به گوشی خودم که خونه گذاشته بودم زنگزدم
جوابدادم همیشه ازاینکارامیکنی ، گفت: نه ازت خوشم اومده،منم هیچی نگفتم و با هم،صمیمی،شدیم ژاله دختر زیبا و خوش اندامی بود که،کاراش خیلی پسرونه بود.تقریبا هرروزبا هم بودیم، طی این مدت ژاله چندبار بهم گفت که
میخوادموهاشو کچل کنه،ولی من بااینکه خودم،هم خیلی دوست داشتم.اما جدی
نمیگرفتم،چون خیلی از دخترهاییکه من تا حالادیده بودمومیشناختم،ازاین جور حرفها زده بودند، دلیلشم اینکه کلا خانمها عاشق حساسیت مردها نسبت به موهاشون هستند.البته خانمها هم دراین زمینه چیزی دستکم از اقایون ندارن
بلاخره یه شب،که ژیلا اومده بود خونمون بعدازکلی سروکله زدنوشوخی،نشستیم پای فیلم یه فیلم فرانسوی که درمورد همکاریه زنها با نازیهایه المانی بودناگهان تویکی از صحنهایه فیلم بازیگر زن فیلمو گرفتن،و شروع کردن به کچل کردن موهاش ، یه دفعه ژیلا گفت منم میخوام موهامو اینجوری بزنم دیگه
منم به،شوخی،گفتم دوستداری خودم برات بزنم اونم انگار ازخداخواسته قبول کرد
منم الکی الکی رفتم موزرو بایه ملافه سفیدو صندلی اوردم تواتاق خودم،توحموم
گفتم،بفرما، باورم نمیشد،خیلی عادی اومد تو حموم نشست روصندلی،گفتم جدی میخوای بزنی گفت اره، منم سریع ملافه رو انداختم دور گردنش، گفتم چقدربزنم با انگشتش نشونداد ٢ سانت ماشینو زدم به برق
خودش موهاشو بازکرد. موهایه فرو پر پشتی داشت یه دستو خرمایی،که تا وسط
کمرش میریخت،اولش دلم نیومد. چون کار همیشگیه
من این بودکه باموهایه ژیلا ور برم،بعدشم یکمی میترسیدم.اما اصلا
نمیخواستم همچین فرصتی رو ازدست بدم دلمو زدم به دریا هرچه باداباد،شونیه نمره ی ١٢رو زدم سر ماشین دستمو گذاشتم،روسرش قلبم داشت
مییومد تو دهنم، هرچی بیشترو عمیقتر نفس میکشیدم.بازم نفس کم میاوردم، اونم ازمن بدتر هی با پیشبند ور میرفتو به اون ماشینیکه تودسته من بود خیره شده بود
ماشینو روشن کردم صداش دیونم میکرد دیگه طاقت نیاوردم از جلوی موهایه حالتدارش،شروع،کردم اروم اروم رفتم جلو موهایه ماشین شدشوکه خودشو بیشترازمن منتظره دیدنشون
بودو جمع کردم تودستم ریختم تو پیشبند. باوسواس یه
نیم ساعتی با سرش وررفتم.گردی سرش بعدازماشین شدن موهاش هنوز تو ذهنمه،مثله یه جوجه ماشینی،خشگلو معصوم،شده،بود
خودشم از قیافش خیلی راضی بود بعدش من موندمو اون همه مو کف حموم
که مقداریشو نگه داشتم،برای یادگاری که بمونه،
این داستانم باهماهنگی،خودش،نوشتم الانم موهاش حسابی پرپشتو نسبتا بلند شده
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 0:51 توسط ام.جی | 3 نظر
سلام دوستان گلم
این وبلاگ اصلی منه بیا تو با سابقه ای طولانی هرچی بخوای دارم برات
نظر در وبلاگم یادت نره
Masih - Bia Berim

چقدر خوب و روشن است نمای چشم های تو
نمیرسد ستاره ای به پای چشم های تو
به ماه خیره می شوم فقط و گریه می کنم
دلم که تنگ میشود برای چشم های تو
و هی مرور میکنم نگاه اول تو را
اگر نمی رسد به من صدای چشم های تو
تو تاکه پلک می زنی به سجده میرود دلم
به پیشگاه اعظم خدای چشم های تو
شبی خراب می شود حصارهای فاصله
و آب می شود دلم به پای چشم های تو
عکسهای فوق العاده جالب فتوشاپی از آدم های معروف. امان از دست این فتوشاپ کارها واقعا که این دفعه اومدن مردهارو تبدیل به زن کردن!



